شب یکصد و چهل و هفتم
گور کن هر شب برای کودکانش قصه میگفت. بچه ها هنوز مدرسه نرفته بودند اما تقریبا تمام اسرار گور و گورکنی را میدانستند. اینکه طول و عرض و ارتفاع قبر چقدر باید باشد؛ چگونه میتوان قبریک طبقه را به قبر دو طبقه و قبر دو طبقه را به قبر سه طبقه تبدیل کرد. اینکه اگر در آن واحد سه مرده را با هم به قبرستان آوردند کدام یک بر دیگری ارجحیت دارد و چرا باید دومی را اول شست و سومی را زود تر از اولی دفن کرد و اولی را قبل از دومی. گور کن حتی چیز هایی که به کار او خیلی مربوط نبود را به آنها یاد داده بود. برای مثال مردن در چه روزی ثواب دارد و کدام قسمت کتاب آسمانی برای مردگان لرزش و کدام آرامش می آورد و اینکه وصیت مرده تا جایی اهمیت و کار برد دارد که به کار گور کن لطمه نزند. گور کن به کودکانش فهمانده بود که شغلش بسیار مهم و منحصر به فرد است چون در هر شهری بیش از یک شهردار و یک جلاد و یک کشیش و یک گورکن وجود ندارد و دنیا و آخرت مردم به همین چهار شغل وابسته است. بچه ها یاد گرفته بودند که شهردار رتق و فتق امور دنیوی را به عهده دارد و کشیش کسانی که قابلیت اصلاح دارند اصلاح میکند و جلاد کسانی که قابلیت اصلاح ندارند به دیار باقی رهنمون میشود و این گورکن است که اصلاح شده یا نشده آنها را به آغوش خاک می سپارد و اگر او نباشد همه مردگان روی زمین منتظر پاداش و جزای خود میمانند و این طرف زحمات شهردار و دوستانش بی حاصل و آن طرف هم فرشتگان بیکار و معطل میشوند...
به این شکل بچه های گورکن هر چه در مورد مرگ و مردن لازم بود میدانستند... اما در مورد زندگی هیچ.
شب یکصد و چهل و ششم
سرپیکو تمام شب را بیدار مانده بود که بتواند وقتی ناتالی به خانه می آید و لباسش را عوض میکند او را یواشکی از پشت پنجره اتاقش که در طبقه دوم قرار داشت دید بزند. ناتالی به محض خانه آمدن چراغ روغنی گوشه اتاق را روشن میکرد و پرده را میبست و لباسش را در می آورد شامی میخورد و به رختخواب میرفت و سایه ای از تمام کارهایش روی پرده می افتاد که سرپیکو نمیتوانست از هیچ صحنه اش دل بکند. خورشید داشت طلوع میکرد و سرپیکو داشت تئاتر آن شب را ازدست میداد که صدای پایی در کوچه نظرش را جلب کرد. پنجره را باز و بیرون را نگاه کرد. ناتالی پریشان و خون آلود خودش را به در رساند اما همانجا افتاد. پشت سرش گئورگی قصاب با چاقویی خون آلود می آمد. سرپیکو فریاد زد: ولش کن! آدمکش! و سه پایه چوبی اش را از طبقه دوم به سمت گئورگی پرت کرد. صدای داد و سه پایه چوبی گئورگی را مجبور به فرار کرد. همسایه ها بیرون ریختند و ناتالی آن شب نجات یافت اما حالا سرپیکو دچار تعارض عجیبی شده بود که از لذت دید زدن شبهای بعد می کاست. او در آستانه یازده سالگی با مفهوم جدید و عمیقی به نام "تعرض به حریم شخصی" آشنا شده بود.
شب یکصد و چهل و پنجم
کولی گفته بود که در فال او تعداد زیادی 9 میبیند که دور سر او و خانواده اش میچرخد و گفته بود که 9 عدد قرمیای پیامبر است و شگون دارد ولی او باید مواظب باشد از دوست پسرش حامله نشود، چون 9 به حاملگی هم مرتبط است. البته فالگیر به خاطر بر عکس گرفتن فال قهوه تمام 6 ها را 9 دیده بود و برعکس آنچه فهمیده بود 6 ها نشان میداد که شیطان به دور او و خانواده اش پرسه میزند. کولی دو خط موازی دیده بود؛ چیزی مثل ریل راه آهن که به راهی بی دردسر و هموار تعبیر کرده بود و در کنار آن دو خط مورب مثل میل بافتنی که به سرنوشت خوب و باز شدن کلاف مشکلات و آمدن گرمی به زندگی تعبیر کرده بود. فالگیر کیف بزرگ و جوراب دیده بود و گفته بود کسی از افراد خانواده اش به مسافرتی طولانی خواهد رفت و مبلغی گزاف گرفته بود تا مهره "سفر سلامت" به او بدهد. کولی چیزی شبیه پیچ و مهره دیده بود و گفته بود که رابطه او و دوست پسرش خوب و محکم خواهد شد و ... و خیلی چیز های دیگر که الان به یادش نمی آمد و تازه بعد از حادثه بود که خواهر جک معنی فال قهوه ای که برایش گرفته بودند می فهمید. حالا تمام آن کلمات معنی دیگری یافته بودند.
خواهر جک بعد از حادثه فوت برادرش تصمیم گرفت دیگر پهلوی آن فالگیر نرود.
شب یکصد و چهل و چهارم
جک سوار میشود. صندلی قطار خالی است و او مینشیند. اما از آنجا که در یک صبح سرد زمستانی هیچ چیز بد تر از جوراب خیس نیست، با احتیاط و به صورتی که کسی متوجه نشود، جورابهایش را در می آورد و دنبال بهانه ای میگردد که بتواند بایستد و آنها را بیرون پنجره بگیرد تا کمی خشک شوند.
ورود پیر زن به کوپه قطار این بهانه را به جک میدهد. جک به احترام پیر زن برمیخیزد. پیر زن تشکری میکند و مینشیند و به محض نشستن میل بافتنی زخیمش را در می آورد و مشغول بافتن شالگردن سبز کاموایی برای نوه کوچکش میشود:"ردیف ششم... شش تا زیر... شش تا رو...شش تا ساده... شش تا دوبل... شش تای بعدی را کور میکنیم..." جک به شیشه قطار میچسبد و آرام جورابها را از پنجره بیرون می برد. کیفش سنگین است و به کتفش فشار می آورد. زیر لب به معلمانش فحش آبداری میدهد؛ چون برنامه تدریس را رعایت نمیکنند و شاگردان موظف اند کل کتاب و دفترها را هر روز با خود ببرند.
قطار از ریل خارج میشود. تکان آنچنان شدید نیست که جک نتواند آن را تحمل کند؛ ولی سنگینی کیفش باعث میشود دستهایش از دیواره قطار کنده و تنش با چرخشی عجیب به روی پیر زن پرتاب شود.
هر دو میله زخیم بافتی پیر زن به سینه جک فرو رفته و از بین دنده هایش رد میشود و شـُشـّـش را سوراخ میکند. جک بلافاصله دچار نفس تنگی میشود. آمبولانس تاخیر میکند. جک در راه بیمارستان فوت میکند. آنوقت همه جک را مقصر میدانند.
و به هر حال او تنها کسی است که هرگز به کسی پاسخی نمیدهد...
شب یکصد و چهل و سوم
پرونده "جاده سازی" که شش سال دربایگانی خاک میخورد دوباره به جریان افتاد. شاکی راه آهن شهری بود که شرکت جاده سازان را به خاطر بیش از شش هزار کیلومتر خط آهن بی کیفیت به دادگاه کشیده بود. ریلها به صورت عرضی و طولی دچار انحنا و خمیدگی شده بود و به واگنها بیش از حد فشار میاورد. در طول شش ماه بیش از ششصد حادثه کوچک و بزرگ ایجاد کرده بود. لرزش و فشار بیش از حدی که به خاطر ناهمواری ریلهای نا مرغوب به اتصالات واگن ها وارد میشد؛ آنها را میشکست و یا اینکه بازخورد حرکت واگنها به ریلها آنها را شل و از هم جدا میکرد. شرکت بازرسی فنی که مسوول تایید پروژه نصب و راه اندازی ریلها بود به طور صوری و سرسری پایان کار را تایید و امضا کرده؛ بعد از اتمام پروژه منحل شده بود و هر کدام از مدیرانش به کشور دیگری رفته بودند. شرکت بازرسان راه ها هم یکی دو باراز ریلها باز دید کرده بود و از وضع بد ریل و زیر سازی آن گزارش تهیه کرده بود، ولی ادعا میکرد بیشتر از این کاری از آنها ساخته نیست.
درد سرسازترین قسمت پروژه همان شش کیلومتری بود که قطار جک از روی آن گذشته بود. هیچ کدام از قطعات ریل و تراورسهای زیرش به هم وصل نبودند و آنقدر پستی و بلندی داشت که مسافران قطار بعد از رسیدن به مقصد به علت لرزش بیش از حد دچاردل آشوبه میشدند و از هر شش قطار یکی دچار حادثه و یا تاخیر بود و اصولا به همین خاطر بود که مادر جک او را با ماشین به شهر میرساند...
آنوقت همه جک را مقصر میدانند ...
شب یکصد و چهل و دوم
جنس پیچ و مهره های جدیدی که از چین خریده بودند خوب نبود و وقتی مهره را زیاد سفت میکردند پیچ میبرید. البته راه آهن قسمت عمده اجناس را پس داده بود اما تا بار جدید برسد مجبور بودند از پیچ و مهره های موجود استفاده کنند. رابرت با این که این موضوع را میدانست هر شش مهره را تا جایی که زورش میرسید سفت کرد. علت عمده فشار بیش از حدی که به مهره ها آورد این بود که شب گذشته با همسرش دعوا کرده بود. دختر رابرت آن شب دیر به خانه آمده بود و وقتی رابرت با او دعوا کرده بود همسرش به دفاع از دخترش گفته بود که: "راحتش بگذار! این همه سال مرا خفه و خانه نشینم کردی بس نبود؟" و وقتی رابرت گفت که او آسایش خانواده اش را میخواسته و...حالا این همه پول به خانه می آورد؛ همسرش گفته بود که دیگر او را دوست ندارد و به پولش هم نیازی ندارد. او گفته بود: "آن موقع که جوان تر بودم این پول را میخواستم که مسافرتی بروم و خوش بگذرانم نه اکنون که پیر شده ام و از هیچ چیز لذت نمیبرم" و بعد رختخوابش را از رابرت جدا کرده بود. رابرت هم متاثر از شب قبل؛ از لجش مهره های واگن را تا جایی که زورش میرسید سفت کرد. وقتی قطار ساعت شش راه افتاد؛ بعد از شش ایستگاه تمام پیچها بریده بود و واگن شماره شش رها و از ریل خارج شد.
و حالا همه جک را مقصر میدانند که ...
شب یکصد و چهل و یکم
بین شانزده واگن قطار فقط ششمی از خط خارج می شود و بین ششصد نفر مسافر قطار تنها یک نفر آسیب میبیند، پسر شانزده ساله ای به نام جک که نهایتا قبل از رسیدن به بیمارستان فوت میکند. آمبولانس در ترافیک گیر میکند و به موقع به بیمارستان نمیرسد. قرار نبود جک سوار این قطار شود. جک قطار اصلی را از دست میدهد و مجبور میشود قطار سریع السیر ساعت شش را سوار شود. مادر جک که هر روز او را با ماشین به مدرسه میبرد روز حادثه با او دعوا میکند و میگوید: " تو باید ادب شوی و یاد بگیری که زندگی به این آسانی ها هم نیست ... امروز خودت با قطار به شهر برو و خودت را به مدرسه برسان!" . جک آن روز دیر سر میز صبحانه حاضر میشود و وقتی مادرش به او اخطار میدهد که دیر کرده به مادرش نمیگوید که جوراب تمیز در کمدش پیدا نکرده است و در عوض با بی ادبی لیوان چای را در سینک خالی میکند. جک وقتی دنبال جورابش میگردد، نمیداند خواهرش که حواسش به صحبت تلفنی با دوست پسرش بوده؛ جوراب های تمیز را به اشتباه در کشوی دیگر گذاشته است.
و همه تنها جک را در علت مرگش مقصر میدانند زیرا به جای اینکه روی صندلی بنشیند ایستاده بود و جورابهایی که صبح شسته بود و هنوز خیس بود را از پنجره بیرون گرفته بود تا خشک شود.
شب یکصد و چهلم
آن سگ را میشناخت. همیشه سر همان کوچه دم همان تیر می ایستاد، لنگش را هوا میکرد و جیش...
حرفای سکینه خانوم کلفت زمان بچگی، مثل مسلسل در سرش صدا میکرد: "استفراغ کن سبک میشی ننه ... استفراغ کن!" سعی کردبه سگ فکر کند که حرفهای سکینه خانوم از سرش بیرون برود: "سگها هم برای خودشون توالت دارن! یه جا رو گیر بیارن حالا حالا ها ولش نمیکنن..."
"استفراغ کن سبک میشی ننه" از کوچه بن بست که رد شد بوی ادرار رهگذر هایی که در طول شبانه روز تنگشان میگرفت و آن کوچه را آسان ترین راه راحت کردن خود میدیدند؛ حالت تهوعش را بیشتر کرد. "آدمها هم مثل سگها وقتی جایی را برای جیش کردن پیدا کنند به سادگی فراموشش نمیکنند." به این فکر خندید. "استفراغ کن سبک میشی ننه" با خودش فکر کرد چرا آدمها از فضولات آدمهای دیگر اینقدر متنفر و آزرده اند. چرا بو و شکل مدفوع دیگران از بو و شکل مدفوع خود آدم تنفر انگیز تر است؟ چرا ما کثافت خودمان را راحت تر از کثافت دیگران میپذیریم؟ "تو گوز خودمون تو اتاق میشینیم ولی اگر بوی کسه دیگه باشه..." به این فکر هم خندید.
"استفراغ کن سبک میشی ننه" به تیر چراغ برق رسیده بود. سگ رفته بود. دستش را به تیر گذاشت و در فکر "بالا بیارم؟نیارم؟" بود که بی اراده همانجا کنار تیر؛ شاید دقیقا همان جایی که سگ ادرار کرده بود، بالا آورد... سبک شد؟ شک داشت.
"استفراغ کن سبک میشی ننه" سرش را بالا برد. آسمان پر ستاره بود و زیبا و وسیع. سرش را که پایین برد؛ از بو و شکل استفراغ خودش دوباره حالت تهوع به او دست داد . با خودش گفت: "فکر کنم من اولین کسی هستم که از استفراغ خودم حالت تهوع میگیرم" و خندید و بازهم استفراغ کرد.
شب یکصد و سی و نهم
قبل از ازدواج نیما سگ کوچکی به نام نیکی داشت که با خود به خانه مشترکشان آورد. نیکی سگی مظلوم و زود جوش و حرف گوش کن بود و با آنکه زیاد پارس میکرد ولی سر به زیر و بی آزار بود. مهم تر از همه اینکه هر چه جلویش میگذاشتند میخورد. از لبو و اشکنه گرفته تا نان خشک و ماست کپک زده و هیچوقت به غذا ایراد نمیگرفت. غذایش ساعت مشخصی نداشت و گاهی یادشان میرفت که کل روز به او غذا بدهند و گاهی هم هر کس از در میرسید، به او غذا میداد.
بعد از ازدواج لادن گربه نری به خانه آورد به نام محمود. محمود گربه ای دیر جوش، پرخاشگر و قلدر بود. چیزی به جز کله مرغ و ماهی نمیخورد. یک روز که خانه شان بودم، کله مرغی را جلویش گذاشته و برای خودمان کنسرو ماهی تن باز کردیم. محمود کله مرغش را رها کرد و به سمت تن ماهی حمله ور شد. ما سه نفر بودیم وطبیعتا یک تن ماهی برایمان کم بود، لادن سعی کرد محمود را متقاعد کند که کله ماهی اش را بخورد. اما او کنار نرفت و همچنان میو میو میکرد. لادن کمی نان در روغن ماهی فرو کرد و جلوی محمود گرفت. محمود بو کشید، اما نخورد. لادن کمی از روغن ماهی روی کله مرغ ریخت تا بوی ماهی بگیرد و شاید گربه طماع دست از سر ما بردارد. محمود جلو رفت و باز بو کشید و بدون آنکه بخورد به سر میز برگشت تا بالاخره لادن مجبور شد سهم خودش را دریک بشقاب تمیز بریزد و جلوی او بگذارد... .
یک هفته قبل از طلاق، محمود گم و گور شد و به قول لادن " به دنبال ماده گربه های بیریخت تهرانپارس خانه و زندگی اش را ول کرد... مثل نیما... "
بعد از طلاق، نیکی به خانه پدری نیما بازگشت.
شب یکصد و سی و هشتم
نمی دونم … نه…. نمی دونم … شاید. .. نمی دونم … اگر…نمی دونم... ولی... نمی دونم … باید …نمی دونم ... اما نمی دونم …نه... نمی دونم … چرا؟ … نمی دونم … آره … نمی دونم …. نه... نمی دونم … بعضی وقتا… نمی دونم … بعضی جاها … نمی دونم … میگن…. نمی دونم …تو هم؟ ... نمی دونم … تا ابد… نمی دونم … چرا؟… نمی دونم … کی؟ … نمی دونم … کجا؟… نمی دونم …چه کسی؟... نمی دونم … واسه چی؟… نمی دونم … آخه… نمی دونم … آره... نمی دونم … بپرس… نمی دونم … خب نپرس … نمی دونم … آره ... نمی دونم . .. نه … نمی دونم … گه گیجه ؟ … نمی دونم … همیشه؟ … نمی دونم … آره خب … نمی دونم … با وجود این... نمی دونم … چرا میپرسی ...نمی دونم … تو که میدونی... نمی دونم ... هاها ها … نمی دونم … هه هه هه ….نمی دونم … اونم نمی دونم … اینم نمی دونم … کجا؟ .. نمی دونم … چند تا؟… نمی دونم … چه جوری؟ … نمی دونم … نه … نمی دونم … آره … نمی دونم … خب نمی دونم ! … تو میدونی؟ …من نمی دونم … گریه؟ … نمی دونم … خنده؟ … نمی دونم … راه؟ … نمی دونم … چاه؟ … نمی دونم … میدونی تو؟…. نمی دونم … من نه! … نمی دونم … نه نمی دونم … نمی دونم … میخوام بدونم؟ … نمی دونم … چرا میزنی بی مرام!؟.... خب نمیدونم ...
